۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

مرگ تدریجی یک رویا؛ درباره عینی گرایی در روزنامه‌نگاری


سیاه‌نمایی واژه متداولی در ادبیات سیاسی ایران شده است. رسانه‌ها و چهره‌های سرشناس سیاسی رقیب معمولا متهم‌های اصلی سیاه‌نمایی هستند. آنها از سوی رقبا متهم می‌شوند که در قضاوت، نیمه خالی لیوان را دیده‌اند. متهم می‌شوند که خدمات را نادیده گرفته‌اند و از سر ناآگاهی و یا عامدانه، به دروغ درباره عملکرد رقیبشان داستان‌سرایی کرده‌اند و یا تخلفی کوچک را بزرگ جلوه داده‌اند. سینماگران هم معمولا در میان متهمان سیاه‌نمایی قرار دارند. آنها که متهم می‌شوند «جشنواره‌ای» فیلم می‌سازند و تصویر خوبی از ایران ارائه نمی‌دهند. همه اینها به کنار، رسانه‌ها متهمان اصلی سیاه‌نمایی هستند. متهمند که نقد منصفانه را کنار گذاشته‌اند و عیار را از آن ستاده‌اند و از همه چیز می‌گویند الّا واقعیت‌های مربوط به عملکرد سیاست‌گذاران سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی.

حساسیت ویژه بر روی جایگاه رسانه‌ها به خوبی نشان می‌دهد که همگان بر اهمیت آنچه که در رسانه‌ها درج می‌شود، آگاهند. یکی از سندهای مهم برای تحلیل تاریخ معاصر همین برگ‌های مطبوعاتی است که منتشر می‌شوند و به عنوان یک سند در کنار سایر سندهای تاریخی موجود برای قضاوت درباره اکنون استفاده می‌شوند. با همه اینها هرچقدر هم تلاش شود باز سیاه‌نمایی،‌ تا آنجایی که به دروغ‌های عیان آغشته نشود،‌ امری بسیار نسبی است. همین نسبی بودنش باعث می‌شود دامنه آن بسیار گسترده شود و گاه ساده‌ترین نقدها را نیز دربرگیرد. این وضعیت البته مختص ایران هم نیست. در هر گوشه دنیا رسانه‌های منتقد دولت‌ها ممکن است در نوشتن نقد علیه حزب حاکم آنقدر پیش بروند که به یکسره ندیده‌گرفتن نتایج مثبت عملکرد آنها و بیان یکپارچه نتایج منفی عملکرد و یا زیر سئوال بردن اساس منطق موجود برای تصمیم‌های سیاست‌مداران متهم شوند؛ با همه اینها هیچ‌جا این واژه به اندازه‌ای که در ایران شنیده می‌شود، به کار نمی‌رود و باب نیست. برای درک این پدیده و بررسی ابعاد آن باید چند دیدگاه نظری را مرور کنیم. نخست درباره عینی‌گرایی بگوییم كه سالیان درازی است مسئله اول روزنامه‌نگاری در دنیا است و مفهومی مانند سیاه‌نمایی نیز ذیل آن معنی می‌شود و بعد درباره نگاه‌ به رسانه از منظر نظریه‌های متاخر و كنش‌گری اجتماعی و سیاسی كه یكسره رسانه‌ها را ایدئولوژیك می‌داند و در چنین شرایطی سخن گفتن از اطلاع‌رسانی بدون سوگیری را به مزاحی قدیمی شبیه می‌داند.

عینی‌گرایی؛ شیرینی ناتمام
روزنامه‌های قرن ۱۷ و ۱۸ روزنامه‌های «عقیدتی» بودند. در چاپخانه‌های کوچک منتشر می‌شدند و روزنامه‌نگاران در دوره شکل‌گیری نخستین نظام‌های دموکراتیک در غرب، با دفاع از آزادی بیان،‌ نقش رکن چهارم دموکراسی را داشتند. اما با گذشت زمان و تنوع‌بخشی به مخاطبان روزنامه‌ها و افزایش تیراژ آنها، روزنامه‌نگاری از یک جایگاه اندیشه‌ای به یک حرفه رسمی تبدیل شد که می‌باید دارای اصول و قواعد مشخصی باشد. این اصول حرفه‌ای تحت تأثیر نظام لیبرالی بازارمحور بر دنیای رسانه‌ها شکل گرفتند. شکل‌گیری این نظام از سوی دیگر نشأت گرفته از نیروی گریز از مرکزی بود که بر اثر تلاش‌های انجام گرفته برای آزادی مطبوعات از بند دولت‌ها صورت گرفته بود. در همین چارچوب رشد سرمایه‌داری و پیشرفت امکانات فنی راه دور و توسعه فناوری‌هایی که روزنامه‌ها به کمک آنها منتشر می‌شدند در کنار ایجاد امکان توزیع بین‌المللی و سراسری برای اخبار در قالب رسانه‌های فراملیتی و همچنین توسعه نظام اقتصاد رسانه‌ها سبب شد تا این نظام تازه آمده، برای سروسامان دادن به حرفه روزنامه‌نگاری تلاش کند.

در نظام بازار اصل عینیت خبر به یکی از معیارهای مهم در سنجش اخلاق خبرنگاری تبدیل شد. سازمان‌های جدید رسانه‌ای از ابتدای قرن نوزدهم برای تولید مطالب «عینی و بی‌طرفانه» که قابلیت عرضه به طیف گسترده‌تری از مشتریان را داشته باشد، ارزش ویژه‌ای قایل شدند به این ترتیب سوگیری‌ گسترده‌تری که در سازمان‌های خبری در انتخاب و اولویت‌دهی به موضوع‌های خبری وجود دارد، ذیل مسئله‌ دیگری به نام عینی‌گرایی و رعایت بی طرفی قرار گرفت. شکل‌گیری چنین روندی با انتقاد دغدغه‌داران آزادی بیان قرار گرفته است. کندی جونز،‌ یکی از دست‌اندرکاران مطبوعات عامه‌پسند بریتانیا می‌گفت که پیش از این تحول در عرصه مطبوعات، روزنامه‌نگاری یک حرفه آزادی‌گرا بود. اما اکنون به شاخه‌ای از فعالیت‌های تجاری تبدیل شده است.
به هر حال و با وجود انتقادهای مطرح شده در آن مقطع عینی‌گرایی به اصل اول روزنامه‌نگاری در دهه‌های بعدی تبدیل شد. بر اساس همین باور، روزنامه‌نگاری تحقیقی شکل گرفت. روزنامه‌نگاران به عنوان دیده‌بان فعالیت‌های دولت‌ها در سطح ملی و جهانی شناخته شدند و حرفه روزنامه‌نگاری با کنش‌گری سیاسی و اجتماعی پیوند خورد. با همه اینها رویدادهایی که در دهه‌های پایانی قرن بیستم روی دادند، مسیر را تغییر دادند. مثلا در متون نظری رسانه‌ها، از جنگ خلیج فارس به عنوان یکی از نمونه‌هایی نام برده می‌شود که در آن جریان خبری رسانه‌ها به عنوان بخشی از برنامه نظامی نیروهای چندملیتی عمل می‌کردند. آمریکایی‌ها با درس‌گرفتن از امکان اطلاع‌رسانی گشاده‌دستانه‌ای که در جریان جنگ ویتنام به رسانه‌هایشان داده بودند این بار تنها در چارچوب‌های نظامی مشخصی اجازه انتشار اخبار را دادند. به این ترتیب از فشار افکار عمومی و گروه‌های ضدجنگ کاسته می‌شد و رسانه‌ها کمتر می‌توانستند آثار ناخواسته‌ای را بر جریان جنگ بگذارند.

نمونه جنگ خلیج‌ فارس، مشتی است نمونه رویه کلی رسانه‌های بزرگ در جهان. در حال حاضر روزنامه‌نگاران به شدت از اینکه علایق شخصی‌شان در کار رسانه‌ای دخالت دهند منع می‌شوند و خوب در این راه یک مرامنامه اخلاقی سفت و سخت بهترین راه حل برای کنترل آنهاست. مرامنامه‌های اخلاقی موجود بسیار بر وظایف روزنامه‌نگاران تأکید کرده‌اند. اینکه راست بگویند، منابع خبری را چک کنند، منصفانه و متوازن بنویسند و مواردی مانند اینها؛‌ ولی این مرامنامه‌ها کمتر برای سازمان‌های رسانه‌‌ای نسخه‌ پیچیده‌اند. به همین دلیل هم شماری از اندیشمندان رسانه‌ای با کلان‌نگری در باب وظایف اجتماعی رسانه‌ای از لزوم شکل‌گیری یک رویکرد اخلاقی کلان برای رسانه‌ها سخن گفته‌اند: روزنامه‌نگاری صلح. که در حقیقت مجموعه‌ای از توصیه‌های اخلاقی برای رسانه‌های فراملیتی و بزرگ است و از آنها می‌خواهد کمتر بر آتش جنگ‌افروز‌ی‌های جهانی بدمند و ملت‌ها را به جان یکدیگر نیندازند. زشتی جنگ را برای همه بگویند و گزارش‌گری جنگ را به ارایه آمار سربازهای کشته‌شده فرونکاهند. از مردم بگویند و از آنهایی که در نتیجه چنین حوادثی آسیب می‌بینند و معمولا در خروجی رسانه‌های بزرگ غایب هستند. در حقیقت روزنامه‌نگاری صلح از لزوم پرداختن به واقعیت‌های جهان می‌گوید و سعی دارد به گونه‌ای با رویه‌ مقابله کند.

کنش‌گری و رسانه: رهاورد دنیای بعد مدرن
شمار مهمی از تجربه‌های رسانه‌ای معاصر، تجربه‌هایی هستند که از رسانه‌های جریان اصلی فاصله دارند. نخستین نمونه این رسانه‌ها در دهه هفتاد و هشتاد در آمریکای لاتین ظهور یافتند. رسانه‌هایی که برای آنها نام‌های گوناگونی پیشنهادشده است. شهروندی، جایگزین و یا کنش‌گر هر کدام به نوعی بازنمایاننده این مفهوم هستند. معدنچیان بولیویایی به عنوان گروهی به حاشیه رانده شده از نخستین گروه‌هایی بودند که از رادیوهای محلی برای احقاق حقوق خود استفاده کردند. بعد از آنها گروه‌های دیگر خواهان برابری در حوزه‌های فرهنگ، جامعه و سیاست از رسانه‌ها استفاده کردند و به نظم متداول آنها نیز تن ندادند. مخالفان جهانی‌شدن، طرفداران حقوق زنان،‌ اقلیت‌های سیاسی و گروه‌ها مشابه؛ آنها نه تنها کیفیت حرفه‌ای را در درجه اول توجه خود قرار ندادند بلکه اصول اساسی و کلاسیک روزنامه‌نگاری حرفه‌ای را زیر سئوال بردند. آنها به نوعی دنبال کننده اندیشه مدافعان پست مدرنیسم بوده و از پایان عصر روایت‌ها و نظریه‌های کلان سخن می‌گویند. به اعتقاد آنها، ‌اکنون به روایت‌های محلی، موقت، و محدود نیازمندیم و روایت‌های کلان حق مطلب را درباره رویدادهای جهان ادا نمی‌کنند.
جماعت روزنامه‌نگاران حرفه‌ای نیز به دلایلی متفاوت کسانی که تجربه‌گر رسانه‌های جایگزین هستند را روزنامه‌نگار نمی‌دانند. دلیل آنها شاید از این باور نشئت بگیرد که تنها از درون یک ساختار نهادمند و حرفه‌ای‌شده است که روزنامه‌نگاران می‌توانند تجربه‌ حرفه‌ای داشته باشند. ایدئولوژی چنین ساختارهایی، محدوده روزنامه‌نگاری را تا تصمیم بر روی اینکه چه چیزی خبر است، رویکردها به اینکه چگونه باید خبر جمع کرد، تصمیم‌گیری درباره اینکه فلان خبر را چه کسی بنویسد و اینکه چطور ارائه شود، پیش می‌برد. می‌توانیم این ایدئولوژی را به عنوان نظام عینیت نام‌گذاری کنیم. رفتارهای رسانه‌های جایگزین به جای تسلیم شدن به نظام، آن را به چالش می‌کشد. چالش آنها هم بعد معرفت شناسی دارد و هم هنجاری. ایده‌آل هنجاری روزنامه‌نگاری حرفه‌ای شده بر طبیعت واقع‌گرایانه اخبار تاکید دارد و برپایه این فرض تجربی است که «واقعیت‌هایی» در جهان وجود دارند و این امکان وجود دارد که آنها را به درستی و بدون سوگیری شناخت (هنجاری روزنامه‌نگاری گسست از پیش‌فرض). ایده‌آل هنجاری روزنامه‌نگاری جایگزین بر خلاف این می‌گوید: گزارش‌گری همواره در احاطه ارزش‌هایی (شخصی، حرفه‌ای و سازمانی) است و بدین‌گونه هرگز ممکن نیست که واقعیت‌ها را از ارزش‌ها جداکرد. این باور به چالشی معرفت‌شناختی منجر می‌شود: صورت‌های متفاوتی از دانش ممکن است تولیدشوند که خود نسخه‌های چندگانه‌ و متفاوتی از «حقیقت» را از رسانه‌های توده‌ای ارایه کنند. این نسخه‌های چندگانه نشان‌دهنده ساخت اجتماعی خبرها هستند. هیچ روایت برتری وجود ندارد، هیچ تفسیر یکتایی از رویدادها وجود ندارد. نظام عینیت تنها یکی از راه‌هایی است که می‌توانیم براساس آن خبر را بسازیم. زمانی که وجود ساخت اجتماعی خبرها را می‌پذیریم، چرا باید به سادگی روزنامه‌نگاری جایگزین را به دلیل اینکه محدودیت‌های هستی‌شناختی و هنجاری مشابهی با جریان اصلی‌ها ندارد، رد کنیم؟

در چنین فضایی درك مفهوم بازنمایی آسان می‌شود. اینكه توجه داشته باشیم رسانه‌ها واقعیت منطبق با باور خود را از یك رویداد می‌سازند. در اینجا برساخت‌هایی از واقعیت را داریم كه بسته به تعهد اخلاقی و زیرساخت نظری مورد قبول اصحاب رسانه و همچنین نوع نگاه مخاطبان – همسو یا غیرهمسو با رسانه- سیاه یا سفید قلمداد شود. برای همین مثلا سیاست‌های رفاهی دولت در یک کشور اروپایی برای یک حزب دست چپی اقدامی درخور و شایسته و برای حزب محافظه‌کار اقدامی خلاف مصالح جامعه است.
----
منبع: حقوق حرفه‌ای روزنامه‌نگاران/جلد یکم، دکتر کاظم معتمدنژاد، دفتر مطالعات و توسعه رسانه‌ها، ۱۳۸۶
منتشر شده در ویژه‌نامه «روزنامه‌نگاری ایرانی»
گروه مطالعات رسانه روزنامه خراسان، آبان‌ماه 1388

نخستین تجربه پیوند سینما و رسانه‌های جدید


یوتیوب به عنوان مهم‌ترین سایت اشتراک ویدیو با همکاری ریدلی اسکات و کارگردانی کوین مک‌دونالد پروژه جدیدی را آغاز کرده است. این پروژه «زندگی در یک روز»‌ (life in a day) نام گرفته است. یوتیوب از کاربرانش خواسته است تا یک روز از زندگی روزانه خود را در قالب همین ویدیوهای خانگی در این سایت بارگزاری کنند تا مک‌دونالد به عنوان کارگردان این پروژه، بتواند بزرگ‌ترین فیلم مستند را به کمک محتواهای تولید شده توسط کاربران بسازد. ۲۴ تا ۳۱ جولای – ۲ تا ۹ مرداد- زمانی است که برای ارسال فیلم‌هایی که در روز ۲۴ جولای – روز فیلم‌برداری- گرفته‌ شده‌اند، تعیین شده است. قرار است تا ژانویه امسال - بهمن ماه- مک‌دونالد از میان میلیون‌ها دقیقه فیلم ارسالی از گوشه و کنار جهان، فیلمی مستند بسازد تا در جشنواره فیلم ساندنس، که جشنواره‌ای برای سینماگران مستقل است- شرکت داده شود.

مدیران این پروژه برای فیلم‌های ارسالی شرایط جالبی را نیز در دو قالب بایدها و نبایدها تدوین کرده‌اند. در ستون بایدها توصیه کرده‌اند که ویدیوهای ارسالی بهتر است از زندگی شخصی خود افراد باشند تا از جاهای عمومی، همچنین تاکید شده است که مانند ویدیوهای خانگی متداول فرد پشت دوربین نایستد تا از سوژه‌ای فیلم بگیرد، بلکه چهره گوینده نیز پیدا باشد. توصیه دیگر این است که هرچه کیفیت فیلم‌ها بالاتر باشد بهتر است. در بخش نبایدها نیز نکات جالبی به چشم می‌خورند. اول اینکه محدودیت زمانی و زبانی وجود ندارد. دوم اینکه از کاربران خواسته شده است هیچ نام تجاری و تبلیغاتی را در فیلم نیاورند. موسیقی و یا هر محتوایی که خودشان تولیدنکرده‌اند را در فیلم نیاورند. در نهایت هم به کاربران تاکید شده است که هیچ مسیر درست یا غلطی وجود ندارد و هر جور خواستند فیلمها را بگیرند و بفرستند. نکاتی که مدیران این پروژه به آن تاکید کرده‌اند. در حقیقت تلاشی هستند برای پوشاندن فاصله میان یک کار آماتور و یک کار حرفه‌ای. مثلا توجه به حقوق مؤلف و کیفیت پایین کار تولیدی نسبت به استانداردهای حرفه‌ای،‌ دو مورد از مهمترین نقدهایی است که به محتوای تولیدشده توسط کاربران وارد دانسته شده است. تا زمان تنظیم این گزارش حدود شش میلیون فیلم برای پروژه ارسال شده بود، که به نظر می‌رسد منبعی غنی برای تولیدکنندگان فیلم باشد.

همگرایی سینما و اینترنت


از منظر ارتباطی این ایده خلاقانه یوتیوب و اهالی سینما خبر از چند رویداد جدید می‌دهد. نخست اینکه همگرایی رسانه‌ای که پیش‌تر پل‌هایی را میان محتوای چاپی، امواج رادیویی و ابزارهای دیجیتال برقرار کرده بود. این‌بار میان پرده سینما و اینترنت چندرسانه‌ای شده ارتباط برقرار می‌کند. ویدیوهای خانگی سر از پرده سینماها در می‌آورند و به قول بنیان‌گذاران این پروژه، فیلمی با محتوای تولیدشده توسط کاربران ساخته می‌شود. فیلمی که بازیگر محوری ندارد، فیلم‌بردار و صدابردار حرفه‌ای ندارد و تنها یک تیم کارگردانی بر روی فیلم‌های ارسالی کار می‌کند. به نظر می‌رسد این پروژه مهم‌ترین تجربه‌ای باشد که تا کنون برای پیوند میان موج توجه به کاربران و رسانه‌ای به نام سینما به کار گرفته شده باشد.
نخستین توجه جدی به محتوای تولیدشده توسط کاربر، را مجله تایم رقم زد. مجله آمریکایی تایم، در یک سنت تاریخی از سال ۱۹۲۷ هر سال یک‌نفر، یک گروه یک ایده و یا یک ماشین را به عنوان «چهره سال» انتخاب می‌کند. چهره سال کسی است که به گفته مسئولین تایم بیشترین اثر منفی یا مثبت را بر رویدادهای آن سال داشته است. به دلیل حوزه نفوذ و اثرگذاری این مجله انتخاب سالانه آن، مورد توجه اهالی مطبوعات و مخاطبان گسترده‌اش قرار می‌گیرد و محل بحث و گفت‌وگو می‌شود. تایم در سال ۲۰۰۶ برخلاف رویه متداولش از انتخاب یک فرد به عنوان چهره سال پرهیز کرد و عبارت «شما» را برروی جلد خود درج کرد. به همراه تصویر یک نمایشگر رایانه که نواری آینه‌مانند نیز روی آن کشیده شده بود و مخاطب می‌توانست تصویر خود را بر روی نمایشگرِ روی جلد مجله تایم ببیند. لِو گراسمان نویسنده ارشد و منتقد کتاب مجله تایم درباره این انتخاب و چرایی آن اینگونه نوشت: «نظریه «مرد بزرگ» در تاریخ به تامس کارلایل، فیلسوف اسکاتلندی، باز می‌گردد، او معتقد بود که تاریخ جهان زندگینامه یک مرد بزرگ است»؛ مردانی که کم‌شمار، قدرتمند و مشهور هستند و هویت جمعی گونه‌های ما را شکل می‌دهند. این نظریه امسال حاشیه‌های بسیاری داشت. مطمئنا افرادی هستند که می‌توانیم آنها را برای چیزهای دردناک و آزاردهنده امسال شماتت کنیم. درگیری‌ها در عراق خونین‌تر شده و عمق یافته است. نبردی جدی میان لبنان و اسرائیل روی داده است... اما می‌توان به سال ۲۰۰۶ از دریچه‌ای دیگر نگاه کرد و داستان دیگری را دید، چیزی که درباره تعارض‌ها و یا مردان بزرگ نیست. درباره اجتماع و تشریک مساعی در مقیاسی باورنکردنی است که قبلا دیده نشده است. داستانی درباره کهکشانی از اطلاعات فشرده‌شده در ویکی‌پدیا و میلیون‌ها شبکه مردمی در یوتویب و شهر آنلاینی به نام مای‌اسپیس. درباره قدرت‌های اندک بسیار زیادی که به یکدیگر کمک می‌کنند که نه تنها جهان را تغییر دهند بلکه راه تغییر جهان را نیز تغییر دهند.» البته نویسنده تایم به برخی نقاط ضعف این پدیده‌ها اشاره می‌کند. مثلا می‌گوید که کامنت‌های ذیل برخی ویدیوهای یوتیوب و مواردی مانند این چقدر ناامید کننده هستند و به همین دلیل می‌گوید نباید خیلی رویایی به این پدیده نگاه کرد، اما در عین حال تحول پیش‌روی را فرصتی نو برای فهم متفاوت جهان، نه از طریق سیاستمداران، بلکه از طریق شهروندان و اشخاص می‌داند.
«شما» پیش از سینما رسانه‌های دیگر را در نوردیده است. روزنامه‌نگار شهروندها جای خود را بازکرده‌اند. آنها چیزهایی را می‌نویسند، فیلم می‌گیرند و یا صدای خود را در قالب یک برنامه آماتوری تنظیم و روی وب منتشرمی‌کنند. برخی از آنها از بسترهای مهم و شناخته‌شده برای مشارکت در تولید محتوا استفاده می‌کنند. مثلا به صفحاتی که در سایتهای مختلف با عنوان مشابه «صدای شما» وجود دارد می‌روند و در آنها می‌نویسند و از سرویس‌هایی که رسانه‌های بزرگ برای جلب مشارکت کاربران دارند استفاده می‌کنند. مثلا سی‌ان‌ان صفحه‌ای دارد به نام iReport و یا یاهو بخشی راه‌انداخته است به نام I witness report که مخصوص کاربران است. رسانه‌های بزرگ همچنین امکان نظرگیری از مخاطبان را بیش از گذشته‌های گسترانده‌اند. بی‌بی‌سی در سرویس‌های عربی و فارسی‌اش بهترین ساعاتش را به بخشی برای بحث و گفت‌وگوی بینندگان اختصاص می‌دهد و یا در سایت روزنامه‌های غربی ذیل گزارش‌ها و خبرهای چالش‌برانگیز گاه صدها کامنت رد وبدل می‌شود. البته مشارکت کاربران محدود به این نیست. علاوه بر رسانه‌های بزرگ. کاربران در شبکه‌های اجتماعی، وبلاگ‌های شخصی و سایت‌های روزنامه‌نگاری شهروندی می‌نویسند، محتوا تولید می‌کنند و در فرآیند تولید و گردش خبر و اطلاعات مشارکت می‌کنند. به دلیل اهمیت این مشارکت آنهاست که روزنامه‌ها و رسانه‌ها وبلاگ‌نویسان معروف محلی و جهانی را برای نوشتن ستونی در سایت و روزنامه‌ خود به کار می‌گیرند و حتی برنامه‌های تلویزیونی نیز نقش پیامک‌های مخاطبان در انتخاب اولویت‌های پخش برنامه‌های سرگرمی خود دنبال می‌کنند.

یک روز از زندگی همه بشر؟


با وجود اهمیت پروژه «زندگی در یک روز»، این پروژه و موارد مانند آن همواره مورد انتقاد بوده‌اند. سئوال پرسیده می‌شود که آیا واقعا چنین فیلمی نماینده زندگی همه بشر است؟ قطعا پاسخ این سئوال منفی است. آمار ملال آور و پرتکرار دسترسی به اینترنت در سراسر جهان به خوبی نشان می‌دهد که اصلا چنین فیلمی، با وجود همه ارزش‌های خلاقانه و ارتباطی‌اش، فاقد همه‌گیری‌ای است که تهیه‌کنندگانش مدعی آن هستند. مفهوم شکاف دیجیتال یک دهه است که در حوزه نظری مطرح شده است و در سندهای مهم بین‌المللی مانند بیانیه‌های اجلاس سران برای جامعه اطلاعاتی مورد توجه قرار گرفته است. شکاف دیجیتال اشاره‌ای است به فاصله‌ای که در اثر دسترسی داشتن یا نداشتن و میزان دسترسی به فناوری اطلاعات و ارتباطات میان افراد، گروه‌ها و کشورها به وجود می‌آید. مثلا اینکه تعداد خطوط تلفن در آفریقای جنوب صحرا با خطوط تلفن در منطقه منهتن نیویورک برابر است، به خوبی می‌تواند فاصله اطلاعاتی و ارتباطی این دو نقطه از جهان را روشن کند. شکاف دیجیتال در سطح همین معنی دسترسی به فناوری می‌تواند فاصله‌های گوناگونی را رقم بزند. فاصله در استفاده از منابع بی‌شماری که هر روز بر روی وب قرار می‌گیرد، استفاده از سرویس‌های ارتباطی مهمی مانند ایمیل و سرویس‌های فراتر از آن، محروم ماندن از آموزش اینترنتی و شاید از همه مهمتر، بیرون ماندن از چرخه فعالیت‌هایی است که در حوزه اقتصاد در اینترنت انجام می‌شود.
البته شماری از منتقدان پا را از این فراتر گذاشته‌اند ومعتقدند تا نابرابری‌های اساسی در جهان رفع نشود، اینترنت به کار نمی‌آید و توزیع صحیح دسترسی به اینترنت هم دردی را دوا نمی‌کند. آنها می‌گویند تا جنگ، بیکاری، ایدز و سل و نظیر اینها در دنیا مسئله است،‌ فرصت به این نمی‌رسد که درباره اینترنت دغدغه داشته باشیم. نویسندگان کتاب «بین‌المللی شدن مطالعات اینترنت» که در سال ۲۰۰۹ منتشرشد، درباره مسائل فراتر از شکاف دیجیتال به مثال خوبی اشاره می‌کنند. آنها از مخاطب می‌خواهند یک دختر ژاپنی را با یک دختر فلسطینی در غزه مقایسه کنند. اولی با فناوری زندگی می‌کند و بزرگ شده است. موبایل هوشمند دارد و از آرین امکانات موجود در این حوزه برای رفع نیازهای متداول زندگی روزمره استفاده می‌کند. در مقابل آنها تصویری را از کودکی فلسطینی پیش روی ما می‌گذارند که نهادهای بین‌المللی سعی کرده‌اند تا با راه‌اندازی یک پایگاه استفاده از اینترنت دسترسی را برای او هم امکان‌پذیر کنند. اما واقعیت اینجاست که او نیازهای ابتدایی‌تری مثل آموزش عمومی را در اختیار نداشته است و سواد خواندن و نوشتن انگلیسی و حتی عربی را ندارد. اشاره نویسندگان کتاب به این است که باید در مطالعات مربوط به اینترنت بازنگری کرد.
به همین دلایل است که می‌توان به لحاظ نظری از تهیه‌کنندگان این پروژه سئوال پرسید که چرا چنین جسارتی را به خرج داده‌اند و ادعایی به این بزرگی را خواسته‌اند از دل اینترنت برآورده سازند. بسیاری از مردم جهان دسترسی به اینترنت پرسرعت ندارند. بسیاری از آنها ابزارهای همه‌کاره‌ و موبایل‌های هوشمند ندارند. در شماری کشورها دسترسی به این سایت‌ها محدود است و بسیاری دیگر نیز آنقدر نیازهای اولیه برآورده نشده دارند که به سراغ مشارکت در این پروژه نروند.

پروژه‌ای مهم و نتایجی مهم‌تر


این فیلم، فیلم مهمی است. به لحاظ پیوند سینما با رسانه‌های جدید و به مشارکت طلبیدن مردم عادی در هنر سینما. جایی که ورود به آن همیشه از رویاهای مردم عادی است. این‌بار فیلمی ساخته می‌شود که سناریوی آن خود مردم هستند و حدود شش میلیون نفر نیز در آن مشارکت کرده‌اند. اما از سوی دیگر این پروژه بار دیگر رویه دیگر زندگی در جهان نابرابری‌ها را زنده می‌کند. مسئله شکاف دیجیتال حتما مسئله‌ای نیست که تهیه‌کنندگان این فیلم باعث آن باشند و یا باید درمانی برای آن بیابند، اما پروژ‌ه‌های پرمدعایی مانند این همیشه یک فرصت هستند برای طرح دوباره مهمترین جلوه فقر در قرن حاضر که نشان از محرومیت مضاعف مردمی است که به آن دچار هستند: فقر اطلاعاتی ناشی از شکاف‌های مختلف میان شمال و جنوب.

---
منتشرشده در روزنامه شرق/ صفحه کیوسک/

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

دماغ دراز پينوكيوي وبلاگ‌نويس و اره ‌بران پدر ژپتوي اخلاق‌گرا

پرده اول/ يك داستان ايراني

اتفاقي افتاده كه در محله شما مهم است. مثلاً زمين فروكش كرده است. خبرنگاران مي‌آيند و ساعاتي بعد از حادثه مي‌رسند. مديرعامل سازمان الف كه مثلاً وابسته به شهرداري است، مي‌گويد اصلاً كار آنها تمام شده بوده است و ربطي به آنها ندارد. مديرعامل سازمان ب كه وابسته به شهرداري نيست، مي‌گويد تقصير شهرداري بوده است و سازمان او بايد تاوان ضعف‌هاي مديريتي ديگران را بدهد. ماشين همسايه شما هم كنار خيابان پارك بوده است و الان در ميان گل و لاي فرورفته است و همسايه بيچاره هم بي‌آنكه كاري از دستش بربيايد نظاره‌گر است. دوربين خبرساز مي‌شود و با چند نفر حرف مي‌زند و بعد مي‌رود. شب هم گزارشي چنددقيقه‌اي پخش مي‌شود. تلويزيون‌هاي خارجي مي‌گويند اختلافات الف و ب باعث شده بودجه لازم نرسد و خيابان فروكش كند. تلويزيون‌هاي داخلي هم مي‌گويند معلوم نيست مقصر چه كسي است. اما شما همچنان به ماشين همسايه فكر مي‌كنيد كه توي گل و لاي‌ها بود و بيمه‌ هم نبود.

اين خاصيت رسانه‌هاي بزرگ است. آنها معمولاً ديرتر به صحنه حادثه مي‌رسند. براي همين، اگر حرفه‌اي باشند، سعي مي‌كنند با همه گفت‌وگو كنند؛ مسوولان سازمان‌هاي الف و ب كه درگير كار بوده‌اند. ناظران و شاهدان عيني، كساني كه در حادثه ضرر كرده‌ يا آسيب‌ديده‌اند و كارشناساني كه مي‌توانند درباره دلايل فرونشستن يك خيابان در پايتخت سخن بگويند. اما به هر حال كمتر از دو سه ثانيه ماشين فرورفته در گل و لاي را نشان نمي‌دهند. آنها يك تصوير كلي و كلان از حادثه مي‌دهند كه با سياست‌هاي رسانه‌ سازگار باشد. همچنين چون مخاطب‌شان عام است خيلي روي جزييات متمركز نمي‌شوند. روزنامه يا راديوهاي محلي معمولاً اين خبرها را بهتر پوشش مي‌دهند اما كار آنها هم باز بسته به اين است كه خبرنگارشان چقدر بتواند حادثه را بازسازي كند. همچنين سازوكارهاي توليد خبر در دنيا به سمت مركزگرايي مي‌رود و به همين دليل است كه حتي در امريكا با اين تنوع رسانه‌اي، كارشناسان مطالعات انتقادي رسانه از شبيه ‌شدن تيترهاي روزنامه‌هاي محلي و منطقه‌اي به روزنامه‌هاي سراسري مثل نيويورك‌تايمز و واشنگتن‌پست گلايه دارند.

بگذاريد به همان قضيه فروكش كردن خيابان بازگرديم. فردا در محله مشغول خريد هستيد كه همسايه ديگرتان مي‌گويد «بلوتوثو روشن كن». روشن مي‌كنيد و پس از چند دقيقه فيلمي را كه ارسال كرده بود، دريافت مي‌كنيد. فيلم خيابان را قبل از فرونشستن نشان مي‌دهد. ماشين‌هاي يكي از سازمان‌هاي درگير در ساعات اوليه صبح مشغول كار بوده‌اند. آب زيادي هم كف خيابان جاري است. همسايه جزييات را مي‌گويد و مي‌فهميد مقصر احتمالي حادثه كدام سازمان بوده است. ماشين همسايه ديگر هم گوشه تصوير است. با خودتان فكر مي‌كنيد اگر سايتي مثل celljournalist در ايران بود مي‌توانستيد اين فيلم را بفروشيد ولي خب اينجا ايران است و حداكثر مي‌توانيد آن را در يك سايت يا وبلاگ بارگذاري كنيد. مثل مردمي كه اولين بار پس از انفجار در ايستگاه مترو لندن تصاوير و فيلم‌هايي را منتشر كردند يا براي رسانه‌ها فرستادند تا اهميت تلفن همراه مجهز به دوربين عكاسي در فرآيند اطلاع‌رساني عمومي روشن شود.

البته فرق مهم مردم با روزنامه‌نگاران در اين است كه مردم براي خودشان محتوا توليد مي‌كنند. آنها رويدادها را روايت مي‌كنند و تجربه‌هاي روزمره‌شان را به اشتراك مي‌گذارند اما سعي نمي‌كنند چيزي را بازسازي كنند، به اين ترتيب روايت آنها از همه چيز دست اول است، خام است و البته به نظر مي‌رسد صداقت بيشتري داشته باشد. اما اين همه مطلب نيست. روزنامه‌نگاران براي اينكه به يك محدوده مشخص اخلاقي برسند و اصول كلي را رعايت كنند، سالياني دراز تلاش كرده‌اند. طبق نظريه‌هاي كلاسيك آنها ديده‌بان جامعه هستند و بايد فارغ از سوگيري و بي‌صداقتي براي مردم بنويسند. طبيعي است در دنياي جديد، در جامعه اطلاعاتي، كه سر و كار داشتن با اطلاعات كسب‌وكاري است همگاني، آنها بيشتر موضع دفاعي بگيرند. عكس نبايد به صورت فريبكارانه برش بخورد يا با فتوشاپ دستكاري شود؛ اصلي كه شهروندان لزوماً آن را رعايت نمي‌كنند. فيلمي كه گرفته شده است نبايد حريم خصوصي كسي را نقض كند يا اطلاعات شخصي او را بدون رضايتش دربر بگيرد. نبايد ويدئويي غيرمرتبط با يك حادثه بدون توجه لازم برچسب‌گذاري و منتشر شود و مخاطب به اشتباه بيفتد. بايد روي آن نوشت اين ويدئو مثلاً آرشيوي است. اما شهروندان خيلي وقت‌ها به اين چيزها توجه نمي‌كنند. براي آنها مهم است كه محتوايي را كه دوست دارند روي فضاي شخصي‌اي كه دارند منتشر كنند.

اين اتفاق‌ها با زيرساخت نه‌چندان مناسب اينترنتي‌اي كه در ايران داريم، جور ديگري بسط يافته است. همسايه‌ها فيلم را براي هم بلوتوث مي‌كنند. شما كه اينترنت وايرلس داريد و سرعتش بهتر است، فكر مي‌كنيد اين ويدئو را براي تلويزيون بفرستيد يا روي سايتي بگذاريد، اما از آن طرف شك داريد كه اين همه حقيقت باشد. ممكن است دقايقي بعد از اين گروهي ديگر آمده باشند يا رويدادي ديگر رقم خورده باشد كه از آن بي‌خبريد. از سوي ديگر بالاخره اين ويدئو بخشي از واقعيت است؛ تصويري است كه دوست شما از واقعيت گرفته است، ولي همه واقعيت نيست. با اين حال مي‌تواند تكه‌اي از پازل‌هايي باشد كه كل رويداد را در رسانه‌ها مي‌سازد و حس مي‌كنيد انتشار آن مهم است و براي تلويزيون يا يك سايت آن را مي‌فرستيد. موقع ارسال متوجه مي‌شويد قبل از شما فيلم‌هايي از زواياي ديگر و زمان‌هايي بعد يا قبل از اين رويداد نيز گرفته شده و ارسال شده‌اند. اتفاقاً در برنامه شبكه استاني همان شب هم از بريده اين فيلم‌ها استفاده مي‌شود و گزارش خوبي به نمايش درمي‌آيد. به اين فكر مي‌كنيد كه چگونه مردم كمك كردند تصويري كه رسانه از واقعيت مي‌سازد به صداقت نزديك‌تر باشد و همه ابعاد را دربر بگيرد.

پرده دوم/ فاصله كاذب ميان وبلاگ‌نويسي و روزنامه‌نگاري

خبرنگاران بنا بر يك سنت ديرينه در قوانين مختلف، حقوقي دارند. مثلاً مي‌توانند منبع خبري‌شان را فاش نكنند. اين به عنوان يك حق براي آنها‌ پذيرفته شده است. در سال‌هاي اخير، به خصوص در امريكا، اين بحث به وجود آمده است كه آيا وبلاگ‌نويسان چنين حقي دارند؟ يعني اصلاً اين سوال كه «آيا وبلاگ‌نويسي همان روزنامه‌نگاري است يا نه» از اينجا جدي مطرح و به بحث گذاشته شد. مثلاً وبلاگ‌نويساني مي‌آيند و اسرار آخرين محصول اپل را برخلاف رويه‌هاي اخلاقي منتشر مي‌كنند. تكليف چيست؟ طبيعتاً اين بحث مخالفان و موافقان فراواني دارد كه ادله خوبي هم دارند و هيچ‌كدام هم به صورت مطلق موفق نشده‌اند ديگري را كنار بزنند. به هر حال و از هر منظري كه اين مطلب نوشته شده است اين حق را بايد براي كساني در نظر گرفت كه مجبور هستند تحت استانداردهاي روزنامه‌نگاري - هرچند به آنها انتقاد داشته باشيم- كار كنند و وظايفي را بر عهده بگيرند. ولي خب از يك نكته هم نبايد غافل شد، الان مردم دست‌كم در امريكا اعتبار بالايي دارند، يعني پس از پزشكان، نوشته‌هاي شخصي و وبلاگي دومين منبع معتبر براي دانش است و اين نشان مي‌دهد وبلاگ در ديدگاه مردم تنها «قطعه‌اي» از يك پازل نيست و گاه به خود پازل تبديل شده است. در حقيقت بر اثر نبود سواد رسانه‌اي براي مواجهه با محتواهاي عمومي و مردمي، وبلاگ يك شخص مشهور از صفحه نخست بي‌بي‌سي بيشتر مورد اعتماد است. با اين حساب مردم وبلاگ را يك رسانه خبري و نه يك صفحه شخصي به شمار مي‌آورند و به همين دليل است كه دغدغه تعريف يك اصول اخلاقي‌ پذيرفته‌شده براي وبلاگ‌نويسان مورد توجه قرار گرفته است. يكي از نكاتي كه در استفاده از وبلاگ‌ها مهم است رجوع به حلقه‌اي از وبلاگ‌هايي است كه دغدغه مشابهي دارند و مواضعي متفاوت يا منتقدانه در برابر اين وبلاگ به خود گرفته‌اند. يعني براي كسب يك خبر يا تحليل نبايد به يك وبلاگ‌نويس بسنده كرد. داستان ساده است. چون سردبيري متمركزي وجود ندارد، هركس به تنهايي مي‌تواند هر دروغي را ببافد و هر حيله‌اي را به كار گيرد اما وقتي حلقه‌اي از وبلاگ‌ها را در نظر بگيريم كه مي‌نويسند،‌ همديگر را نقد مي‌كنند و فعالانه در تعامل هستند، مي‌فهميم بسنده كردن به اطلاعات فقط «يكي» از آنها گاه پرخطرتر از آن است كه به گفته‌هاي يك رسانه بزرگ كه مورد اعتماد ما نيست، گوش كنيم.

به هر حال از منظر رسانه‌اي فاصله‌اي ميان وبلاگ‌نويسي و روزنامه‌نگاري نيست و اينها هر دو پديده‌هاي موازي و همسو هستند و يكديگر را كامل مي‌كنند. مطالب روزنامه‌ها در وبلاگ‌ها چرخ مي‌خورد و چكش‌كاري مي‌شود و وبلاگ‌نويسان به روزنامه‌ها دعوت مي‌شوند تا براي شماري مشخص از خوانندگان روزنامه هم بنويسند؛ تريبوني براي مردم كه نشان مي‌دهد فاصله كاذب است. البته انتقادهاي محافظه‌كارانه سنتي‌ها پابرجاست. ولي هر انتقادي كه مي‌كنند چند برابرش به رسانه‌هاي بزرگ‌تر وارد است.

در سال‌هاي اخير تلاش‌هايي براي قاعده‌مند كردن وبلاگ‌نويسي صورت گرفته است؛ اينكه اشتباهات را اصلاح كنيد و فقط حقايقي را كه از آنها مطمئن هستيد، بگوييد و مسائلي از اين دست. اينها در منابع فارسي و انگليسي هستند، اما خب طبيعت وبلاگي ‌نوشتن با اينها جور درنمي‌آيد. وبلاگ‌نويسي حوزه‌اي است كه اگر يكي هم در آن پينوكيو از آب درآمد و دروغ گفت، نمي‌توان اصول كلاسيك اخلاق رسانه‌اي را مانند پدر ژپتو سراغ او فرستاد، تا دماغش را ببرد و مرتب كند. اين مخاطب است كه بايد ميان سره و ناسره تمييز بگذارد يا به اعتبار شخص وبلاگ‌نويس چيزي را باور كند يا نكند. البته با توجه به اينكه همه ‌جا آزادي بيان مساله‌اي مهم و حياتي است از وبلاگ‌نويسان خواسته مي‌شود شفافيت گفت‌وگو و مسائل انساني را در وبلاگ‌شان توسعه دهند، هرچند همه اينها توصيه‌هايي است باز اخلاقي ولي تا جايي ‌كه در قالبي دستوري و بخشنامه‌اي ريخته نشده است، قابل طرح است.
---
منتشرشده در روزنامه شرق/صفحه کیوسک/ سوم شهریور